گوهر وجود خود را از لذات دنیا پرهیز دهید تا به غمهای دنیا مبتلا نشوید و بر عکس.
دقت کنید گفتم گوهر وجودتان را، مرا به زهد و گوشه گیری از دنیا متهم نکنید.
هر که در حکومت بر مردم بر مبنای هنجار هستی عمل کند، سعی در تحمیل چیزی نخواهد داشت. چنین کسی تلاش نمی کند، دشمنان را با نیروی نظامی شکست دهد.
هر عملی عکس العملی دارد. خشونت حتی با نیّت خوب همیشه به کننده اش باز می گردد. فرزانه کار خود را به پایان می رساند، و متوقف می شود. او می داند که جهان همیشه از کنترل او خارج است. سعی در تسلط بر اوضاع مخالف هنجار هستی است.
سالها پیش وقتی که من مشغول تحصیل در رشته کشاورزی بودم، همیشه به خودم و دوستان هم رشته ای می گفتم: « مشکل اصلی کشور ما کشاورزی صنعت یا چیزهایی از این قبیل نیست، مشکل اصلی کشور ما فرهنگ است ». این باور مرا بر آن داشت که پس از فراغت از تحصیل در رشته کشاورزی و برای ادامه تحصیل یکی از رشته های علوم انسانی را انتخاب کنم، تا با هماهنگ کردن رشته تحصیلی و دغدغه های شخصیم به امید خدا بتوانم نخست خودم را اصلاح کنم، و سپس به اصلاح جامعه درب و داغونمان همت گمارم. الان از آن زمان بیش از دوازده سال می گذرد، و من به عنوان یک نیروی فرهنگی در کشور مشغول کار هستم، و تبعا نگاهم به این موضوع دقیق تر شده است. سؤال من از همه کسانی که این متن را می خوانند این است به نظر شما مشکل اصلی فرهنگ کشور ما چیست؟
به نظر من مشکل اصلی فرهنگ ما در چالش هویتی است که بر اثر عدم تجانس عناصر اصلی هویت ایرانیان در جامعه ما بروز کرده، به طور دقیق منظورم عدم تجانس بین سنت و مدرنیته است، ما به طور غالب یک جامعه سنتی هستیم، که در مقابل مدرنیته و توانمندیهای آن کم آورده ایم، و حال در اثر تقابل و تضاربی که بین مدرنیته و سنتهای جامعه ما پیش آمده و ضربه کاریی که دریافت کرده ایم، در یک شوک و یا بهتر بگویم در یک حالت بلاتکلیفی بین سنت و مدرنیته قرار گرفته ایم و هیچ چیزی بدتر از این حالت نیست. این گیر کردن بین سنت و مدرنیته آفت اصلی جامعه ماست، و باعث گردیده ثبات و تعادل اجتماعی ما بر هم بخورد، زیرا یک زمان به دامن مدرنیته می غلتیم، و زمان دیگر به سنتها پناه می بریم. واضح است که یک جامعه بی ثبات هرگز نمی تواند، به ایجاد ساختارهای مناسبِ فرهنگی، اجتماعی، و اقتصادی و... همت گمارد.
به نظر شما راه حل مناسب برای گذر از این بحران چیست؟
دو اتفاق فوق العاده ظرف یک سال اخیر برایم افتاده که دوست دارم شما را در آن با خودم شریک کنم، نخست این که پارسال فکر کنم حدود اردیبهشت ماه بود که یکی از دوستان دوران کودکیم که از کودکستان تا نوجوانی با هم دوستان بسیار صمیمی بودیم و قریب بیست سال بود که به علت مهاجرت او به آمریکا از هم بی اطلاع بودیم را در یکی از شبکه های اجتماعی پیدا کردم و بعد از این همه سال دوستیمان را تجدید کردیم و اوقات بسیار خوبی را در دیماه پارسال باهم گذراندیم، که شرح این ماجرا در این مجال نمی گنجد، هر چند در حال حاضر مجدد ارتباطم با این دوست نازنین دوباره کم شده، و مدتی است که مرا از خودش بی خبر گذاشته، اما حضورش مجددش در زندگیم یک نقطه عطف به حساب می آید که امیدوارم به لطف خدا قدر دان این بازگشت باشم، و ابتدا از خدای خودم و سپس از دوست نازنینم برای همیشه به خاطر این لطف سپاس گزارم. و امیدوارم هرگز این لطف و خوبی خدا و دوستم را فراموش نکنم.
اما علت این که تصمیم گرفتم این ماجرا را برای شما بگویم این است که روز یکشنبه همین هفته اتفاق مشابهی افتاد، جریان از این قرار بود که در محل کارم نشسته بودم و ناگهان تلفن زنگ زد، از نگهبانی دم در گفتند، یک نفر آمده و با شما کار دارد ولی خودش را معرفی نمی کند، از نگهبان خواستم که تلفن را به او بدهد، تا ببینم کیه.
فردی از آن سوی خط پس از سلام و علیک و حال و احوال پرسی گفت:
ـ من از دوستان دوران دبستانت هستم، که دو سال هم کلاس بودیم، و بعد از هم جدا شدیم خیلی دنبالت گشتم که پیدات کنم، آخر فهمیدم که اینجا کار می کنی و آمدم که ببینمت.
ـ استمون؟
ـ اسمم را نمی گم می خوام ببینم می شناسی یا نه؟
به طبقه هم کف رفتم، جوان قد بلند و خوش تیپی بود، که همان نگاه اول به نظرم آشنا آمد، ولی هر چی به ذهنم فشار آوردم، نتوانستم با دوستان دوران دبستانم تطبیقش بدم، گرم و صمیمی به صحبت و مرور خاطرات ایام کودکی پرداختیم، که در این حین یادآوری امتحانات نهایی سال پنجم دبستان ناگهان در ذهنم جرقه زد، او آخرین کسی بود که در آخرین روز دبستان فاصله محل امتحان تا خانه را در کنارش پیموده بودم، و بعد از آن هرگز ندیده بودمش. و حالا بعد از 25 سال او در کنارم بود، نامش کاوه آهنگر است. حضورش برایم بسیار عزیز و یاد آور کودکی و پاکی از دست رفته ام است.
راستی قراره با کاوه و چندتا از دوستای دیگه دوران دبستان که هنوز ارتباطم را با آنها حفظ کرده ام، روز جمعه افطاری دور هم جمع بشیم، همه شما مهمان دعای خیر ما سر سفره افطار هستید. قدر دوسیتاتونو بدونین که با هیچ چیز جز رضای خدا قابل معامله نیست.
اگر هر فرد فقط چیزهایی را نزد خود نگه می داشت که واقعا به آنها نیازمند بود، هیچ انسانی از فقر رنج نمی برد.