در آستانه سی و چهارمین سالگرد پیروزی انقلاب هستیم، ضمن تبریک این ایام به همه باورمندان به انقلاب، در این توشتار در صدد بررسی یکی از آسیبهایی هستیم که پس از پیروزی انقلاب و شکل گیری نظام دچار آن شدیم و این آسیب سبب شد که جامعه دچار رقابت مضر و غیر سازنده در عرصه اقتصادی بشود که آسیبهای اجتماعی و اقتصادی بسیاری را برای کشور به همراه داشت.
همانطور که می دانید کشور ایران به کشور هزار فامیل معروف بود، و این کنایه از حضور هزار فامیل در عرصه اجتماعی ایران بود که منابع و منافع اصلی کشور به جیب ایشان سرازیر می شد و قرار بود که با انقلاب این منافع به نفع مردم مستضعف ایران مورد بهره برداری قرار گیرد. شکل گیری بنیادهایی نظیر بنیاد مستضعفان برای رسیدن به همین هدف طلایی بود. حضور این اشخاص متمول در جامعه ایران مرز بندی مشخصی در جامعه به وجود آورده بود و این باور را در ذهن توده مردم ایجاد کرده بود که هرگز نمی توانند به رده و رتبه افراد مشخصی در جامعه نائل شوند(هزار فامیل). این وضعیت در عین بی عدالتی ذهنیت جامعه را به یک آرامش می رساند و مردم را از تقلا کردن ها و دست و پا زدنهای بی مورد نجات می داد.
پس از انقلاب اکثر این هزار فامیل اموال بسیاری را در کشور برجا گذاشتند و فرار کردند. این اموال توسط نهادهای مربوط خصوصا بنیاد مستضعفان مصادره شد، اما متأسفانه در واگذاری آنها به مردم دقت لازم مبذول نگردید و کسانی توانستند با استفاده از روابط مرسوم در کشور به این اموال دسترسی پیدا کنند و یک شبه ره صد ساله را بپیمایند. این جمعیت تازه به دوران رسیده دیگر منسوبان به هزار فامیل سابق نبودند بلکه افراد کاملا عادی جامعه بودند. ثروتمند شدن سریع این افراد علاوه بر این که نسل جدیدی از ثروتمندان را به جامعه ارائه کرد، که خود آسیبهای اجتماعی نوکیسگی را به همراه داشت این ذهنیت را در تمامی اقشار اجتماعی ایجاد کرد که ظاهرا در شرایط موجود این امکان فراهم است که به سرعت ثروتمند شد، لذا رقابت شدیدی در جامعه برای کسب قدرت و ثروت شروع شد، و این رقابت علاوه بر خدشه دار کردن چهره اجتماعی و بروز آسیبهای متعدد، به دلیل محدودیت منابع سبب بروز مافیا در تجارتهای گوناگون شد که این خود عوارض گوناگون خود را داشت.
یکی از سؤالاتی که همیشه ذهن مرا به خود مشغول می کرد این است که به هر حال هر جامعه ای به لحاظ ساختار فرهنگی نقاط و قوت و ضعفی دارد که حاکمان جامعه را مجبور می کند برای اداره آن به آنها توجه داشته باشند و هیچ نظام مدیریتی نمی تواند فارغ از اقتضائات مجموعه ای که به آن حکومت می کند به موفقیت چشم گیری برسد. اما یک مدیریت هوشمند می کوشد که ضمن توجه به اقتضائات محیطی همواره جامعه را به پیش ببرد و تنها در بند اقتضائات فرهنگی و سنتی جامعه خود اسیر نشود. نمونه روشن این هوشمندی را می توان در مدیریت رسول گرامی اسلام بر شبه جزیره عربسان مشاهده کرد. ایشان ضمن ارج نهادن به سنتهای درست عربی و تثبیت آنها در جامعه کوشش بی دریغی را در حذف سنتهای غلط و جایگزین کردن آنها با سنتهای درست به کار بردند و توانستند از یک ملت بی تمدن و عقب مانده ملتی بزرگ با فرهنگی غنی بسازند. نمونه امروزین آن را می توان در شبه جزیره کره مشاهده کرد. این شبه جزیره به دو بخش شمالی و جنوبی تقسیم شده است که هر یک تحت قیمومیت بلوک های شرق و غرب در دوران جنگ سرد قرار گرفتند. مدیریت هوشمندانه کره جنوبی توانست تنگناهای موجود را پشت سربگذارد و تبدیل به یک قدرت اقتصادی و تکنولوژیگی در سطح آسیا و جهان شود و بر عکس کره شمالی با اتکا با باورهای ایدئولوژیکی تو خالی و تحت مدیریت کمونیستی و در ذیل حمایتهای روسیه و چین به چنین روزگار اسف باری رسیده است. با توجه به این که از یک ملت واحد صحبت می کنیم آیا عامل این همه اختلاف در وضعیت دو کره، چیزی جز اختلاف در مدیریت دو بخش از یک جامعه است؟ اگر پاسخ مثبت است، باید گفت: تنها اقتضائات فرهنگی یک ملت نیست که تعیین کننده سرنوشت آنهاست، چنانچه حاکمان یک جامعه انسانهای خردمندی باشند، می توانند سرنوشت یک ملت را به نحو چشم گیری تغییر دهند. نمونه دیگری که مثال زدنی است، کشور ایلات متحده است. سابقه تاریخی این ملت به حدود سیصد سال پیش باز می گردد، کشوری که با پذیرش مهاجرانی از سراسر دنیا به خودش سر و شکل داد. افرادی که غالبا در موطن خود امیدی به برآورده شدن آرزوهاشان نداشتند با مشقت زیاد ترک خانه و کاشانه کردند و راهی قاره جدید شدند، اما حضور یک مدیریت خردمند در ظرف یک مدت کوتاه این کشور چند فرهنگی و چند ملیتی را تبدیل به بزرگترین و قدرتمندترین کشور دنیا کرد و این کار کوچکی نیست. پس هوشیار باشیم و مسئولیت کارهایمان را بپذیریم.
مدتی گذاشتن مطلب روی این وبلاگ به تأخیر افتاد تا این که امروز پیامی از سوی یکی از مخاطبهای همیشگی وبلاگ دریافت کردم که جویای علت تأخیر شده بود، پاسخی که به ایشان دادم را به عنوان شروع مجدد کار برای شما هم گذاشتم.
اولیه ترین ویژگی یک رسانه مثل وبلاگ اینه که اگه یک وقت دیگر ارائه نشد، مخاطبها سر و صداشون در بیاد. تارنمای مورد نظر حتی در این حد هم نتوانسته مؤثر باشد. پس تعطیل بشه یا به کارش ادامه بده فرقی نمی کنه. البته از نظر رسانه ای. هر وقت که متوقف می شود فقط تو هستی که جویای ادامه کار می شی. این نشون می ده که لااقل یک نفر براش مهمه، که همین هم غنیمته. پس بهت قول می دم که دوباره شروع کنم.
دیگر این که سرم شلوغ شده و گرفتاریهای مهمتر مرا از پرداختن به این وبلاگ کم اهمیت باز می داره به هر حال به خاطر تو هم که شده دوباره شروع می کنم. اگه پیشنهادی برای بهبود کار داری برام بنویس یا خودت هم بیا در کار مشارکت کن شاید کار بهتر بشه البته می دونم که تو هم بسیار گرفتاری.
این نوشتار از این جهت تقدیم می شود که شما مخاطبان عزیز این سایت را با این مقوله شگفت انگیز و نسبتا جدید روانشناسی رشد یا کمال آشنا کند. سر آغاز این شاخه از دانش روانشناسی توسط گروهی از روانشناسان آغاز شد که نظرگاه فروید به عنوان شاخص ترین روانشناس دوران خویش را به انسان درست ندانسته و کوشیده اند با نگاهی دیگر انسان را مورد مطالعه قرار دهند. نظرگاه فروید غالبا معطوف به کاستیهای وجود و شخصیت انسان و ریشه های آن و روشهایی برای رفع این کاستیها بوده است که غالبا ریشه در نا بسامانیهای دوران کودکی دارند. فروید معتقد است نا بسامانیهایی که به هر دلیل در دوران کودکی شکل می گیرند و به صورت ناخودآگاه یا خودآگاه در تمام طول حیات انسان با اوست و شخصیت و رفتارهای او را شکل می دهند و بخش مهمی از کوشش انسان در تمامی زندگی بر این نقطه معطوف است که خود را از شر این گره ها رها کند و روانش را به آرامش برساند.
دیدگاه فروید و روش او ( روانکاوی ) تا مدتها سایه سنگینی بر عالم روانشناسی انداخته بود تا این که در همان زمان حیاتش روانشناسانی نظیر یونگ و آلپرت پیدا شدند که بر عکس فروید که نظرگاه خود را مبتنی بر مطالعاتش روی روانژندی و انسانهای روانژند یا روانپریش بنا کرده بود، ایشان و دنبال کنندگان آنها مطالعات خود را بر روی جنبه های مثبت شخصیت انسان و انسانهای سالم بنا کردند. ایشان بر این باورند که انسان بیش از آنکه خود تصور می کند شایستگی دارد و لایق خوشبختیِ زندگی است فقط باید به خود و تواناییهای خود بیشترتوجه کند و بکوشد تا آنها را بشناسد. مزلو بر این باور است که اگر انسان آگاهانه خود را در مسیری قرار دهد که به آنچه شایسته او است نرسد، هرگز احساس خوشبختی نخواهد کرد.
این روانشناسان با روشهای گوناگون کوشش می کنند که انسان را با قابلیتهای نهفته خود آشنا کنند تا به این وسیله امکان زیست بهتری برایش فراهم شود.
هر چند بین آنچه آنها در صدد یافتن در درون انسان هستند و آنچه روش دینی در جستجوی آن است دقیقا همپوشانی نیست، اما در کلیات، روشی که این روانشناسان دنبال می کند دقیقا با روش تکامل دینی همپوشانی دارد. آموزه های دینی تماما می کوشند که انسان را متوجه حقیقتی در درونش کنند، که خداوند در او به ودیعه نهاده است، همان فطرت توحیدی انسان، که هماهنگ با هنجار هستی رو به سوی خدا دارد.
قضیه از این قرار است: خداوند در نهاد انسان ودایعی گذارده است که در آیه هشتم سوره شمس به آن این گونه اشاره می کند: « فالهمها فجورها و تقویها » (خوبی و بدی حیات او را الهامش کرد ). اما انسان به واسطه زندگی زمینی این ویژگی درونیش را فراموش می کند و قرآن به او تذکر می دهد که راه رستگاری تو پاکداشت این ویژگی خدا داد است: « قد افلح من زکیها » (شمس/9).
خداوند فرستادگان و نسیمهای رحمت خویش را به سوی انسان می فرستد و او را به عقل مجهز نموده تا بیاموزد و متذکر شود و سعادت خود را از طریق استعدادهای نهفته در فطرتش بازیابد و به جوار قرب و لطف الهی بار یابد.
فاقم وجهک للدین حنیفا فطرة الله التی فطر الناس علیها
رویت را استوار به جانب دینی کن که با خلقت الهی از عدم هماهنگ است و مردم را نیز بر همین اساس آفریدیم.
در خبرها شنیدیم که طرحی از سوی مجلس در حال پیگیری است که طی آن قرار است برگزاری انتخابات آتی ریاست جمهوری از عهده وزارت کشور خارج و به کارگروهی متشکل از چند نهاد حکومتی سپرده شود. این طرح با مخالفت شدید دولت مواجه شده است.
این خبر این پرسش را به ذهن متبادر می کند که چرا باید چنین طرحی از سوی مجلس کلید بخورد تا علاوه بر دامن زدن به جو متشنج بین قوای سه گانه این احتمال را در اذهان ملت ایجاد کند که نظام اعتمادی به برگزاری یک انتخابات سالم از سوی دولت ندارد و بیم آن دارد که دولت به نفع کاندید خاصی جریان انتخابات را منحرف کند. این پرسش در حالی ایجاد می شود که بعد از انتخابات ریاست جمهوری سال 88 مسئله اصلی کشور تقلب در انتخابات بود و این شبه هنوز در اذهان جامعه بطور کامل رفع نشده است.