X
تبلیغات
رایتل

هنجار هستی

چیزی شبیه تائو

شخصیت اکتسابی

سه‌شنبه 30 خرداد‌ماه سال 1396 09:55 نویسنده: نستوه نظرات: 0 نظر چاپ
به مناسبت شب قدر و شب شهادت امام علی علیه السلام مطلبی قرآنی و حدیثی را تقدیم حضور می کنم. از آیات قرآن این گونه استفاده می شود که سعادت و شقاوت انسان در گرو شخصیت اکتسابی انسان است که در قرآن با واژه «شاکله» به آن اشاره شده است. ظهور و بروز شاکله انسان در آن چیزهایی است که هرکس دوست دارد و یا از آن بیزار است بر همین اساس در روایات دین و ایمان انسان را همان حبّ و بغضهای او نامیده اند و نیز اشاره شده که در قیامت نیز انسان با همان چیزهایی محشور می شود که در دنیا دوست دار آنها بوده است. اگر این مطلب را بپذیریم این که واقعا بدانیم چه چیز را دوست داریم و یا از چه چیزی تنفر داریم زمینه بسیار خوبی برای شناخت شخصیت ماست و به علاوه رشد شخصیتی ما نیز در گرو ارتقاء همین تمایلات و تنفرات است. 
اشکال بسیار مهمی که در ساختار تربیتی جوامع انسانی بروز یافته است این است که شرایط پیرامونی ما اغلب خود را بر شخصیت ما تحمیل می کنند و ما به طور غیر واقعی آن چیزی را دوست داریم که محیط ما دوست داشتنش را به ما القا کرده است و از آن چیزی بیزاری می جوییم که محیط ما آن را منفور جلوه می دهد. این رویه مانع از این می شود که ما به زمینه های اصلی تمایل وتنافر در شخصیت خود توجه کنیم و پس از این توجه در صدد ارتقاء آنها برآییم. ادامه این روند رفته رفته امکان تشخیص این که چه چیزی واقعا برای ما خوب است و چه چیزی واقعا برای ما نا مناسب است را از ما گرفته و در مسیر زندگیمان به اصطلاح قرآن اسیر هوای نفس می شویم یا به اصطلاح امام علی (علیه السلام) « همج الرعاء » می شویم و باد ما را به هر سمت و سویی که بخواهد می برد و این باد اغلب ناشی از جریانات اجتماعی است که هدایت زندگی ما را بر عهده می گیرد چنین اشخاصی دیگر در جستجوی راه نجاتی برای خویش نیستند و به روزمرگی زندگی تن می دهند و برای فرار از لختی و یک نواختی کسالت بارِ زندگی به مخدرات و محرکات و آرام بخشها و شادی های زودگذر دل خوش می کنند و عمر را با این شیوه به بیهودگی می گذرانند. 
خدایا ما را از چنین ورطه ای نجات عنایت بفرما.

ماهیت دوگانه هستی و ضرورت حضور معنا در زندگی

سه‌شنبه 30 خرداد‌ماه سال 1396 09:52 نویسنده: نستوه نظرات: 0 نظر چاپ

مطالعات من در حوزه ادیان و اندیشه ها مرا به برخی فصل مشترکها رسانده است. نخست این که هستی ماهیت دوگانه دارد و هر چیزی در کنار خودش ضدی نیز دارد که انسان در مسیر حیاتش نمی تواند فقط به یک طرف ماجرا توجه کند این رویه خشک و سخت انسان را از نفس می اندازد بنابراین ثبات در زندگی در کنارش لزوم بی ثباتی را هم می پرورد ولی هنر انسانی که برای زندگیش هدف دارد تشخیص راهی است میان این دو (ثبات و بی ثباتی) تا در پرتو یک مانور هوشمندانه بتواند هدف اصلی حیات انسانی اش را که رشد شخصیت اوست محقق کند. نکته دیگر این است که زندگی هر انسانی نیازمند یک کانون یا معنایی است که در گرد آن باید اجزاء متفرق زندگی به جمعیت برسند این کانون از ضروریات زندگی است که نبود آن زندگی را از محتوا خالی کرده و به پوچی سوق می دهد. این کانون لزوما نباید یک موضوع دینی یا یک موضوع پیچیده فلسفی باشد بلکه به قول آقای نادرپور « زندگی را با چیزهای ساده پر باید کرد خریدن چند دانه سیب ترش می تواند به عمق فلسفه ملاصدرا باشد » اما نکته ای که در این بین باید در نظر داشت رشد این معنای کانونی است این معنا اگر رشد نکند کهنه می شود و هر چیزی کهنه ای می تواند دل زدگی بیافریند. اگر بخواهم عرایض را جمع بندی کنم مطلب مورد نظر حاوی دو نکته است یکی ضرورت توجه به ماهیت دوگانه هستی که سالک باید به هر دو بعد به ظاهر متضاد هستی توجه کند و بتواند در عین ثبات در سلوک در مواقع لزوم مانورهای درست که شاید نشانه بی ثباتی باشد را نیز انجام دهد تا هدف اصلی حیات که رشد و ارتقاء شخصیت آدمی است را محقق کند و نکته دیگر ضرورت حضور معنا در زندگی است که باید همیشه در مرکز زندگی بماند و سایر اجزاء حول آن شکل بگیرد و نکته ای هم اضافه شد و آن این که این معنا نیازمند نو شدن است. ببخشید اگر توضیحات من طولانی شد و احیانا موجب پیچیده تر شدن مطلب گردید.

ماهیت دوگانه هستی و ضرورت حضور معنا در زندگی

سه‌شنبه 30 خرداد‌ماه سال 1396 09:52 نویسنده: نستوه نظرات: 0 نظر چاپ

مطالعات من در حوزه ادیان و اندیشه ها مرا به برخی فصل مشترکها رسانده است. نخست این که هستی ماهیت دوگانه دارد و هر چیزی در کنار خودش ضدی نیز دارد که انسان در مسیر حیاتش نمی تواند فقط به یک طرف ماجرا توجه کند این رویه خشک و سخت انسان را از نفس می اندازد بنابراین ثبات در زندگی در کنارش لزوم بی ثباتی را هم می پرورد ولی هنر انسانی که برای زندگیش هدف دارد تشخیص راهی است میان این دو (ثبات و بی ثباتی) تا در پرتو یک مانور هوشمندانه بتواند هدف اصلی حیات انسانی اش را که رشد شخصیت اوست محقق کند. نکته دیگر این است که زندگی هر انسانی نیازمند یک کانون یا معنایی است که در گرد آن باید اجزاء متفرق زندگی به جمعیت برسند این کانون از ضروریات زندگی است که نبود آن زندگی را از محتوا خالی کرده و به پوچی سوق می دهد. این کانون لزوما نباید یک موضوع دینی یا یک موضوع پیچیده فلسفی باشد بلکه به قول آقای نادرپور « زندگی را با چیزهای ساده پر باید کرد خریدن چند دانه سیب ترش می تواند به عمق فلسفه ملاصدرا باشد » اما نکته ای که در این بین باید در نظر داشت رشد این معنای کانونی است این معنا اگر رشد نکند کهنه می شود و هر چیزی کهنه ای می تواند دل زدگی بیافریند. اگر بخواهم عرایض را جمع بندی کنم مطلب مورد نظر حاوی دو نکته است یکی ضرورت توجه به ماهیت دوگانه هستی که سالک باید به هر دو بعد به ظاهر متضاد هستی توجه کند و بتواند در عین ثبات در سلوک در مواقع لزوم مانورهای درست که شاید نشانه بی ثباتی باشد را نیز انجام دهد تا هدف اصلی حیات که رشد و ارتقاء شخصیت آدمی است را محقق کند و نکته دیگر ضرورت حضور معنا در زندگی است که باید همیشه در مرکز زندگی بماند و سایر اجزاء حول آن شکل بگیرد و نکته ای هم اضافه شد و آن این که این معنا نیازمند نو شدن است. ببخشید اگر توضیحات من طولانی شد و احیانا موجب پیچیده تر شدن مطلب گردید.

کتاب بررسی ضابطه مندی کمال انسان در قرآن

سه‌شنبه 17 اسفند‌ماه سال 1395 11:20 نویسنده: نستوه نظرات: 0 نظر چاپ

بسم الله الرحمن الرحیم

متن مصاحبه در خصوص کتاب بررسی ضابطه مندی کمال انسان در قرآن.

مصاحبه شونده: نستوه جهان بین

مصاحبه کننده: سید رضا آباقی

چون موضوع بحث ما دربارۀ کتابی است که شما تألیف کرده اید به عنوان سوال اول بفرمایید انگیزۀ شما از تألیف کتاب بررسی ضابطه مندی کمال انسال در قرآن چه بوده؟ در واقع چه شد که به این موضوع رسیدید و موضوع دانشگاهی بوده یا علاقۀ شخصی شما و اینکه اختصاصاً به کمال انسان پرداختید؟

اولاً ممنون از شما آقای سید رضا آباقی که تشریف آوردید شما به عنوان یک آدم فرهنگی، اهل شعر و معنا همیشه با دقت و نکته سنجی مطالب را پی گیری می کنید که جای تشکر دارد.  من به شخصه برای کوشش های شما بسیار ارزش قائلم. در پاسخ به پرسش شما باید عرض کنم هر شخص دین داری طبق آن وظیفۀ دینی خودش باید در کسب علوم و معارف بکوشد تا آنها را در زندگیش به کار بندد. در بررسی هایی که در حوزۀ دینی داشتم به این نتیجه رسیدم که هدفِ اصلیِ دین تربیت آدمی است. هر کسی که وارد حوزه مطالعات دینی می شود در ابتدا ممکن است موضوعات جذاب زیادی به نظرش برسد اما از آنجا که پراکنده کاری معمولا به نتیجه خوبی منجر نمی شود تصمیم گرفتم که روی یک موضوع متمرکز شوم لذا بحث تربیت قرآنی را زمینه اصلی مطالعات خودم قرار دادم.

چه سالی شروع به تألیف کردید؟ 

سال مشخصی را نمی توانم بگویم باید گفت این کتاب جمع بندی حدود بیست سال مطالعه است.

بحث تفسیر موضوعی آیات قرآن از کمال از ابعاد گوناگونی می توان به این موضوع پرداخت مثلاً علماء از آیاتت قرآن یک برداشت دارند و تفاسیر عرفا با تفاسیر فلسفی از قرآن فرق می کند. مشرب شخصی شما چه بوده است یعنی بیشتر بحث را کمالی دیدید یا فلسفی یا عرفانی؟

البته ذائقۀ شخصی و رشته تحصیل من عرفان است ولی کوشیدم فارغ از ذوق شخصی واقعاً به پیام قرآن توجه کنم که البته به ذائقه شخصی من بسیار نزدیک از کار در آمد هر چند که باید بگویم قرآن در بعضی موارد با نظرات عرفا هماهنگ نیست.

یعنی می شود گفت عرفا بحث های مبسوط تر و در واقع عینی تری در این زمینه کرده اند.

با دقت نمی توانم به سوالتان پاسخ دهم. من به این نتیجه رسیدم که کمال انسان از نظر قرآن منوط به صیر فاهمه یا شاکلة انسان در مراتب نفس اوست. این نتیجه بسیار با موضوع  عرفان که نفس انسان و معرفت آن است قرابت دارد.

خدمت شما عرض شود که حالا من خیلی سوال کلی دارم می پرسم در واقع تعریف شما از کمال چیست با توجه به آیات قرآن یعنی فکر می کنید که انسان در واقع به کجا باید برسد که بشود گفت انسان کامل؟

     این دو تا سوال است. باید بحث کمال انسان که موضوع این پژوهش است را از بحث انسان کامل جدا کنیم.

    کمال انسان از نظر قرآن ارتقاء حیات انسان است. مولوی علیه رحمة الله این مطلب را در مثنوی خیلی خوب بیان کرده است.

  از جمادی مردم و نامی شدم              از نما مـــردم به حیوان سـر زدم

   مردم از حیوانی و آدم شدم              پس چه ترسم کی زمردن کم شدم

حمله دیگر بمیرم از بشر                              تا بر آرم از ملائک بال و پر

از ملک هم بایدم جستن زجو              ((کل شیء هالک الا وجهه))

بار دیگر از ملک پران شوم                 آنچه اندر وهم ناید آن شوم

پس عدم گردم عدم چون ارغنون                    گویدم: ((انا الیه راجعون))[1]

قله این کمال کجاست؟

عالی ترین نمود کمال انسان را در سورۀ نجم یافتم آنجا که می فرماید" لَقَدْ رَأَى‏ مِنْ ءَایَاتِ رَبِّهِ الْکُبرْى(نجم/18)"  که به دیدار نشانه های بزرگ الهی توسط پیامبر اسلام در شب معراج اشاره می کند.

 

فکر می کنید که حرکت انسان به سوی کمال و این صیرورت چون من یک جایی هم دیدم از تعبیر جسمانیت الحدوث و روحانیت البقاء که ملا صدرا به آن پرداخته است، استفاده کردید. فکر می کنید چه رابطه ای بین کمال انسان و این صیرورت است با حرکت جوهری که ملا صدرا مطرح می کند چه رابطه ای دارد.

به نظرم چندین نکتة برجسته در این اثر وجود دارد. یکی اینکه  تعریف دقیقی از کمال از منظر قرآن ارائه شده است که به آن پرداختیم. نکتة برجستة دیگری که به این پرسش شما مربوط  می شود، این است که فرایندِ تربیت انسان از جسم آغاز می شود نظیر همان چیزی که در ابتدای خلقت انسان اتفاق افتاده است. قرآن خلقت انسان را از گِل بیان می کند. این سوال پیش می آید که برای این گِل چه اتفاقی افتاده است که شایستة نفخة روح الهی و خلافت او شده است؟" فَإِذا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی‏ فَقَعُوا لَهُ ساجِدینَ(حجر/ 29)" این مطلب را ملا صدرا با حرکت جوهری توضیح داده است. دربارة کمال ما هم مطلب همین است یعنی شاکله ما که اساس جسمانی دارد، به واسطة تربیت ربانی تکامل می یابد و به بهره های بهتری از روح و زندگی می رسد و به خدا نزدیک می شود.

این را می خواهم توضیح دهید که فرمودید این کمال اجباری است یعنی حرکت به سوی خدا اجباری است که * داریم در قرآن " یا ایها الانسان إنک کادح الی ربک کدحا فملاقیه..." می خواهم ببینم آنچه که ما با اختیار می توانیم کسب کنیم و به کمال برسیم چه تعریفی دارد از لحاظ شما؟ 

 این طور که بنده از قرآن یافتم کل نظام خلقت جبراً یک صیر من اللهی الی اللهی دارد و انسان هم از آن جدا نیست. از بیان قرآن این گونه استفاده می شود که انسان از این صیرورت جدا شده و دچار حیات زمینی شده است یعنی آن صیر اجباری به قوت خود باقی است ولی انسان از آن جدا شده است و غالبا  متوجه آن نیست. در این حیات جدید انسان اگر می خواهد به صیرش ادامه دهد، باید خودش هم قبول زحمت کند. اینجاست که اختیار معنا پیدا می کند.

حالا اینکه در مورد ظرفیت انسان چه ظرفیت منفی و چه ظرفیت مثبت شما مطالبی را در این کتاب اشاره کردید از اسفل سافلین و احسن تقویم می خواهم در این مراتب انسان توضیح دهید و اینکه خود راه در این کمال یعنی بخش صرا ط المستقیم که در قرآن می فرمایند چه نقشی می تواند ایفا کند یا چه تعریفی در این صیرورت دارد؟

خلق انسان از نظر قرآن در جایگاهی به اسم احسن تقویم اتفاق افتاده است. جدا شدن انسان از صیرورت تکوینی اش از همین جا شروع شده است و انسان از این مقام به جایگاهی بازگشته که گِلش از آن اخذ شده است و قرآن آن را اسفل سافلین نامیده است بنابراین نفس انسان یک جایگاه نقطه ای ندارد در یک دامنه قابل تعریف است که از مقام احسن تقویم تا اسفل سافلین کشیده شده است. صراط مستقیم برگشتن همین راه است که عبارتست از: کشف حقایق مستتر در نفس سالک. احسن تقویم آستانۀ رستگاری انسان است. اگر انسان به این آستانه نرسد باید در قبال آن پاسخ گو باشد.

از مزایای دیگر کارتان نسبت به کارهای مشابه بگویید.

ما اغلب در مطالعات و یا در مباحثات دینی با واژه هایی مثل: روح، نفس، جسم، قلب، شاکله، مواجه می شویم ولی هیچ گاه وجوه اشتراک و افتراق این مفاهیم برای ما درست تبیین نشده است. یکی از کارهای بسیار دشوار در این پژوهش کوشش برای فهم معنای دقیق این واژگان در قرآن بود و در جمع آنها بزرگترین مشکل را با کلمة « شاکله » داشتم. این کلمه تنها یک بار در آیۀ 84 سورۀ اسراء به کار رفته است و از ریشه آن هم دیگر کلمه مشابهی در قرآن نیست. این واژه محور کار در این پژوهش بود و من می بایست درک درستی از آن می داشتم  لذا تقریبا 15 سال صبوری کردم تا به یاری خدا توانستم تبیین قابل قبولی از این واژه بدست آورم. حتی برای فهم آن حضورا خدمت علامه حسن زاده آملی رسیدم ولی متأسفانه توضیحات ایشان هم برایم رهگشا نبود. واژه دیگر « قلب » بود که در فهم آن نیز بسیار دچار مشکل بودم ولی باز شدن گره معنای « شاکله» راهی شد برای فهم معنای قلب در قرآن. قطعا سوال بعدی شما پرسش از چیستی شاکله است. شاکله آن بخش از وجود ماست که در دامنه نفس ما ـ که عرض شد از اسفل سافلین تا احسن تقویم کشیده شده ا ست ـ صیر می کند. تربیت دینی بر شاکله اعمال می شود. کاملا درون متنی به این نتیجه رسیدم که شاکله جسمانیت الحدوث است یا به تعبیری که در این پژوهش از آن استفاده شده است، یک ساختار ذهنی ـ بدنی دارد اما بعد روحانیی نیز دارد  که قرآن از آن با واژه « قلب » یاد می کند. روزی که ما دنیا را ترک می کنیم ساختار ذهنی ـ بدنی وجود ما در این جهان می ماند ولی قلب ما همیشه همراه ماست بر همین اساس قرآن تنها کالای سودمند در روز قیامت را « قلب » معرفی می کند: « یوم لا ینفع مالا و لا بنون الا من اتی الله بقلب سلیم »(شعراء/88 و 89).

پس به نظر شما آن چیزی که به عنوان روح انسان معروف شده است در بیان درست قلب انسان است؟ پس روح چیست؟

روح در بیان قرآن یک حقیقت واحد است. به همین دلیل همه جا در قرآن روح با « ال » معرفه و به صورت واحد معرفی شده است. روح عامل حیات است و با همة اجزاء خلقت همراه است و هر مخلوقی به اندازه ای که از فیض روح بهره مند است از حیات و متعلقات آن نیز بهره دارد. فیض روح در انسان توسط قلب بیان می شود.

چه رابطه ای بین اسماء الهی و تکامل انسان وجود دارد؟

    به نظر من سخت ترین و پیچیده ترین بحث کتاب به لحاظ تئوریک همین است.

     در همین فصل به موضوع ضابطه مند بودن و وجود امری فراضابطه در مصیر تکامل انسان اشاره شده است که چالشی ترین بحث این کتاب است که به نظرم این مصاحبه جای پرداختن به آن نیست.

این بحثِ مورد علاقة من است ولی شما می خواهید از آن بگذرید.

    خوب ما می توانیم جدا از این مصاحبه چندین جلسه بشنیم و در این خصوص بحث کنیم.

بسیار خوب. شما تقریباً در اواسط کتاب به بعد اصطلاحاتی را توضیح دادید و کنکاش کردید بعد وارد مرحلۀ تزکیه شدید که تقریباً یک بحث اخلاقی است و فکر می کنم حالا بحث ذکر و ایمان و تقوا و هدایت ما می خواهیم این شاید برای شما توضیحش سخت باشد صبر و اینها که فرمودید عمل صالح، محبت و این چند مورد را می خواهم تبیین کنید که در واقع اینها چگونه باعث می شوند انسان کامل باشد یا به سوی کمال حرکت کند که بحث را باهمین ها به پایان ببریم. یعنی بحث را می شود ضوابط تکامل انسان که بخشی از راهش از تزکیه، ذکر، هدایت و ایمان و تقوا، صبر و عزم، محبت و یقین است. این 8 مورد.

کتاب در 2 بخش ارائه شده است. در بخش اول کوشش شده است که مبانی تئوریک کار تبیین شود. این بخش را « مفاهبم پایۀ تکامل انسان در قرآن» نام گذارده شده است. سؤالات شما تا این مقطع ناظر به این بخش بوده است.

 در بخش دوم به ضوابط تکامل انسان پرداخته شده است که قرآن تأثیر آنها را در روند تکاملی و تربیتی انسان منتفی نمی داند. البته این ضوابط بسیار زیاد هستند که ما به اهمّ آنها توجه کرده ایم و به تعریف، تبیین نقش و رابطة آنها با یکدیگر پرداخته ایم. تبیین روابط این عناصر و نسبت تقدم و تأخّر آنها یکی دیگر از نکات برجسته این تحقیق است.

موضوع بهشت و جهنم را در ارتباط با تکامل انسان چگونه توضیح می دهید؟

 جهنم و بهشت هم نماد کمال یا عدم کمال ماست یعنی اگر ما به آن تکامل شایسته خودمان رسیده باشیم به بهشت می رویم اگر نرسیده باشیم قاعدتاً به بهشت نمی رویم.

وجه مایز حرف شما از نظر اشاعره چیست؟

اشاعره می گویند هر کار خدا بکند عدل است، درست است، ضابطه است ولی این پژوهش بر این نظر صحّه می گذارد که ضابطه در کار است و انسان مکلف است طبق ضابطه رفتار کند. از خدا هم انتظار می رود که طبق ضوابط جزا و پاداش دهد اما خدا مجبور به رعایت ضوابط نیست زیرا این ضوابط وجود و اعتبار خود را از خدا گرفته اند و نمی توانند خدا را محکوم به حکم خودشان کنند لذا در کنار این ضوابط و حقانیتشان امر فراضابطه ای در کار است که همان خدایی خداست و کسی را حق چون و چرا در آن نیست « لا یسئل عما یفعل و هم یسألون »( انبیاء/ 23).

     این نظر را ظاهرا اولین بار ابن سینا بیان کرده است. ملا صدرا هم بر آن صحه گذاشته و ابن سینا را به واسطة طرح آن بسیار ستوده است. حکمای صدرایی نیز این نظر را پذیرا شده اند. در دوران معاصر مفسرانی نظیر علامه طباطبایی و استاد جوادی آملی نیز در تفسیرشان بر همین نظر قائل هستند.

حرفی که شما می زنید را شخصاً می پذیرم حالا لطفا در خصوص بخش دوم کتاب بیشتر توضیح بدهید.

 در بخش دوم کتاب به اهمّ ضوابط پرداخته شده است. مقدمة هر اتفاق خوبِ تربیتی در قرآن تزکیه است. تزکیه در یک تعریف ساده پاک شدن ما از آن وضعیت موجود است. مثلاً شاکلۀ من پنج واحد از صد واحد ظرفیت نفسانی ام را دریافت کرده است اگر بخواهم از این 5 واحد عبور کنم باید از اقتضائات آن خلاص شوم تا شایسته دریافت ظرفیتهای بالاتر شوم. قرآن به این ارتقاء ظرفیت « شرح صدر للاسلام » می گوید. من مناسبترین ترجمه برای « شرح صدر » را دل پذیری می دانم یعنی به واسطة تزکیه قلب انسان این ظرفیت را می یابد که پذیرای بهره های بیشتری از روح، حیات و حقیقت و ذکر می شود. قدم بعدی (بعد از تزکیه و شرح صدر) ذکر است. از نظر قرآن همه مخلوقات به سهم خودشان به سوی خدا توجه دارند حتی درباره کافران نیز قرآن از قطع ارتباط سخن نمی گوید بلکه به دوری اشاره می کند مثلا می فرماید: « وَ الَّذینَ لا یُؤْمِنُونَ فی‏ آذانِهِمْ وَقْرٌ وَ هُوَ عَلَیْهِمْ عَمىً أُولئِکَ یُنادَوْنَ مِنْ مَکانٍ بَعیدٍ » (فصلت/44). یعنی آنها هم ارتباطشان قطع نیست ولی صدای خدا از آنها به قدری دور است که در انبوه صداهای درونشان گم می شود. من وقتی که پنج واحد از ظرفیت نفسم را دریافت کرده ام به همان میزان به سوی خدا توجه دارم ولی وقتی که بخواهم بهره ام را ارتقاء دهم و مثلا هفت واحدی بشوم باید توجهم به سوی خدا نیز متفاوت شود. وقتی توجه انسان به خدا بهبود یابد، توجه خدا نیز به انسان بیشتر می شود و خدا انسان را به سوی خودش بالا می برد و این معنای هدایت است پس بعد از ترکیه، شرح صدر، ذکر می شود هدایت. به واسطه هدایت خدا انسان به درجة ایمان می رسد. ایمان در انسان شور تقوا را می آفریند. تقوا موتور محرک انسان در مسیر تقرب به خداست و ایمان نور روشنگر این مسیر است(بصیرت). نور ایمان و شور تقوا منجر به عمل مؤمنانه می شود که قرآن به آن عمل صالح می گوید و عمل صالح زمینة تزکیه بیشتر را فراهم می کند و دوباره این چرخة بالا رونده تداوم می یابد.

خیلی خیلی ممنون همین را می خواستم دقیقاً مطلب مورد نظر را خیلی خلاصه بیان کردیدکه خیلی جالب بود. اگر فکر می کنید نکته دیگری در این کتاب است که لازم می دانید مخاطب بداند بفرمایید.

کلیت مطالب گفته شد البته جزئیات خیلی زیاد است که باید به آن توجه شود ولی نکته ای که به نظر من خیلی اهمیت دارد و ما کمتر به آن دقت می کنیم کاربردی کردن این مفاهیم در زندگی است. ما چطور میتوانیم این مفاهیم را در زندگی مان کاربردی کنیم. مخاطب من در اینجا مؤمنانند. باید عرض کنم ما به شدت از توسعة ایمانمان غفلت می کنیم و این طبعات بسیار خطرناکی به همراه دارد. قرآن در این خصوص هشدار جدی به مؤمنان می دهد: « أَ لَمْ یَأْنِ لِلَّذینَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اللَّهِ وَ ما نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ وَ لا یَکُونُوا کَالَّذینَ أُوتُوا الْکِتابَ مِنْ قَبْلُ فَطالَ عَلَیْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَ کَثیرٌ مِنْهُمْ فاسِقُونَ »(الحدید : 16).

پدیدة خشوع در مراتب بالاتر چرخة تکاملی انسان در قلب رخ می دهد. در کتاب به بحث آن پرداخته شده است یعنی رشد ایمان منجر به خشوع می شود اگر ایمان در ما رشد نکند و قلب ما در پیشگاه خداوند خاشع نشود، خدا  به ما فرصت می دهد. اگر در مهلت مقرر خاشع نشویم یعنی رشد نکنیم تکامل پیدا نکنیم، اتفاقی که برای ما می افتد این است که به واسطة کهنگی ایمان در قلبهایمان دیگر ایمان و تقوای ناشی از آن برایمان دل پذیر نیست. نقطه مقابل دل پذیری ایمان و تقوا در آیه مورد اشاره همان چیزی است که از آن به عنوان قصاوت قلب یاد شده است. قلبی که قصی می شود کیفت اصیل خود را از دست می دهد و دیگر توجه به خدا برایش دل پذیر نیست دیگر از یاد خدا متأثر نمی شود. خوراک قلب انسان توجه به امور دل پذیر است و اگر از این خوراک محروم شود دل می میرد برای چنین قلبی دیگر توجه به خدا طراوت نمی افزاید بنابراین به نقطه مقابل توجه می کند که همیشه جذابتهای خاص خودش را دارد لذا متوجه دنیا و متامع آن می شود و مبتلا به فسق می گردد. این همان حیاتی است که ائمة ما در فرمایشاتشان و در دعاهایشان مرگ را برای چنین انسانی از ادامه زندگی بهتر دانسته اند.

بسیار ممنون برای این گفتگوی خوب

 

 



[1] .مثنوی معنوی، دفتر سوم، ابیات 3901 تا 3906.

کتاب تأویل و تفسیر قرآن از نظر علامه سید حیدر آملی.

دوشنبه 11 بهمن‌ماه سال 1395 14:01 نویسنده: نستوه نظرات: 1 نظر چاپ

به اطلاع می رساند کتاب تأویل و تفسیر قرآن از نظر علامه سید حیدر آملی که ترجمه مجلد نخست از کتاب « تفسیر المحیط الأعظم » علامه سید حیدر می باشد توسط نشر علم به چاپ رسید. مؤلف در این کتاب به تعریف تأویل و تفسیر قرآن و چگونگی دست یابی به تأویل و تفسیر قرآن می پردازد. برای تهیه این کتاب می توانید به دفتر این انتشارات واقع در خیابان انقلاب، خ دوازده فروردین، خ شهدای ژاندارمری غربی، اولین کوچه بعد از دفتر پست( بن بست گرانفر) پلاک 4، واحد 2. مراجعه فرمایید و یا با تلفن 66412358. با دفتر انتشارات تماس حاصل کنید.